شبی سرد است و من تنها

به کنجی خلوت و تاریک

به دور از چشم انسانهای دور از خواب

پریشان و خموش نشسته ام اما

دلم فریادها دارد

چراغ ماه می سوزد

ولی ابر

کشیده پرده ای تاریک بین ما

ومن دیوانه وار اکنون

نگاه خسته ام با تو سخن از درد می گویم